تبلیغات
♫♥کامران وهومن♥♫

♫♥کامران وهومن♥♫

سلام به همه ی شما که برای اولین بار این وبلاگو میبینید.... من النا هستم و این آدرس ایمیله که اگه دوس دارین میتونین تماس بگیرین:

hasrat.parvaz@ymail.com

این وبلاگ  موضات خودشو در رابطه با دو هنرمند با نامهای کامران وهومن که همه با اونا آشنایید ، منتشر میکنه ...اما به نظر من آدم که نباید یکنواخت باشه...!!! این بخش جالب و این شعرای با مزه رو به شما تقدیم میکنم ،تا برای لحظاتی هم که شده لبخند بر لبانتون بشینه..........




یه شعر بخونید وبخندید:

خری که زن گرفت!!!!!

خری امد به سوی مادر خویش              

بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری

اگر تو بچه ات رو دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان

تو را من دوست دارم بیشتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل

یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد

کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت

به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من              

به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن

برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه


شدند داخل به رسم عاقلانه                   خر:!

دو تا پالان خریدند پای عقدش

به افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله

همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید

وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانوم آیا رضایی؟

به عقد این خر خوش تیپ درآیی

یکی از حاضرین گفتا به خنده

عروس خانوم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر پرسید

که خر خانم سرش یکباره چرخید

خران عرعر کنان شادی نمودند

به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی

برای این دو خر در زندگانی






هه هه خیلی باحال بود نه؟


      





کاش همه اینجوری بودن....

مرد و زن جوانی سوار بر موتور می راندند و یکدیگررا دوست داشتند...

 زن جوان : یواشتر برو من می ترسم...

 مرد جوان : نه، اینجوری بهتره ...

 زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم...

 مرد جوان : خوب،اما اول باید بگی که منو دوست داری...؟

 زن جوان : دوست دارم،حالا می شه یواشتر بری...؟

 مرد جوان : منو محکم بگیر...

 زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری...؟

 مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر

  خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه...

 روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسیکلت با

ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن

ترمزموتورسیکلت رخ داده ، یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری

 درگذشت، مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ،پس

بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او

گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم را از زبان او

بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...


داستان اول:

روزی سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر می كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگان. 

 مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم. در همان لحظه او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت‌روانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم می‌كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.

 پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و ان طرف هل داد.
 این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور كه با غرور ایستاده بود. ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ‌تراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است

 

داستان دوم:

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:  

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

 

داستان سوم:

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند. 

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید

 

نظر فراموش نشه!


امروز یه شعر خوشگل واستون آماده کردم حتما بخونینش:::....

 

باز هم خواب ریاضی دیده ام

خواب خط های موازی دیده ام



خواب دیدم می خوانم اِیگرگ زِگوند

خنجر دیفرانسیل هم گشته کُند



دست وپای بازه ها رابسته ام

از کمند منحنی ها رسته ام



شیب هر خط را به تندی می دوم

گوش هر ایگرگ وشی را می جوم



گاه در زندان قدر مطلقم

گاه اسیر زلف حد و مشتقم



گاه خط ها را موازی می کنم

با توانها نقطه بازی می کنم



لشکری تمرین دارم بی شمار

تیغی از فرمول دارم در کنار



ناگهان دیدم توابع مرده اند

پاره خط ها نقطه ها پژمرده اند



در ریاضی بحث انتگرال نیست

صحبت از تبدیل ورادیکال نیست



کاروان جذر ها کوچیده است

استخوان کسر ها پوسیده است



از لُگ وبسط و نِپر آثار نیست

ردپایی از خط و بردار نیست



هیچ کس را زین مصیبت غم نبود

صفر صفرُم هم دگر میهم نبود



آری آری خواب افسون می کند

عقده را از سینه بیرون می کند



مردم از این ایکس وایگرگ داد داد

روز های بی ریاضی یاد باد

 

 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.dance3.gifعید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید.
روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

...!!!

مداد 

یه روز یه خانمی زنگ میزنه اورژانس میگه: آقای دكتر به دادم برسید بچه ام مداد قورت داده.
طرف میگه: نگران نباشید زود میایم.
خانمه میگه : دكتر تا اون موقع من چی كار كنم؟
دكتر میگه : تا اون موقع میتونین با خودكار بنویسین!

لاف

یه تهرانی برای یه آبادانی داشت لاف میزد و میگفت: من یك سگ دارم وقتی میخواد بیاد تو خونه در میزنه!

آبادانیه: مگه سگت كلید نداره ؟

خوردن

یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه  یه بابایی. میگن شمابه گاواتون چی میدی میخورن. میگه پوست هندونه، طالبی و ... دویست هزار تومن جریمش میكنن. چند ماه دیگه دوباره میان می پرسن چی میدی میخورن یارو می ترسه میگه: چلوكباب، چلومرغ، و ... اینبار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میكنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه والا نمیدونم پولشو میدم خودشون میرن میخرن می خورن!

مرد فقیر

پسرک دوان دوان به خانه آمد و به مادرش گفت:
مامان 100 تومن بهم بده تا به یه مرد فقیر بدم.
مادر 100 تومان به پسرک داد و پرسید:حالا اون مرد فقیر کجاست؟
پسرک پاسخ داد: سرکوچه است. داره بستنی می فروشه!!!

 

 

چه زیبا....

 

احساس ما

چه حس شاعرانه ایست عاشق شدن.عاشق کسی که با تمام وجود وجودش را میطلبی.

چه حس فوق العاده ایست عشق ورزیدن.عشق ورزیدن به کسی که با تمام وجود دوستش داری.

چه حس لطیفیست دوست داشته شدن.دوست داشته شدن از جانب کسی که الفبای عشق را به تو اموخت.

چه حس رمانتیکیست قدم زدن زیر بارون.بارونی که از دریچه ی چشمانت برای حس خوشبختی که بدستش اوردی جاریست.

چه زیباست سکوت کردن.سکوتی که از هر رازونیازی لذت بخش تر است.

چه حس قشنگیست خیره شدن به هم.نگاهی که بدون کلام هزاران تمنا را در خود دارد.

و چه شور انگیز است انتظار کشیدن.انتظار روزی را که میدانی روز تو و اوست.روزی که من و تو ما میشویم......

 

 



     

 

 

 این صفحه هم تموم شد ولی میتونین بقیه صفحاتو ببینید.....بای بای

   



.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.من النا هستم 15سالمه به وبلاگ من خوش آمدید.این آدرس ایمیل منه هر کی دوست داره میتونه به من ایمیل بزنه!hasrat.parvaz@ymail.com
نویسندگان
نظر سنجی
وبلاگ رو چطور دیدین؟




آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب